تبليغاتX
یک استکان چای







یک استکان چای

•* *•.ღیک استکان چای •* *•.ღ

امنم

اونيكه گرفداريش بالاي هزاره امنم

                                         غم و غصه اسر بشنش ميواره امنم

خيلي وخدا نا اميدي رخنه كرده بدلم

                                         انيكه سردار و سامان نداره امنم

صب كه اواب وخميزم دور ورم پر بلاس

                                        عين دنده اره پشد هم قطاره امنم

تا صداي جيغ مشنفم يه دفه اجا مي پرم

                                        انيكه دل حوله داره بيقراره امنم 

قاطي كرده حواسم صب درميام برم بازار

                                        ميگن آعباس آباد سر در مياره امنم

كوجانه رفده جواني وا ا و همه بريز بپاش

                                        حالا كه يي سره  در كنجي خماره امنم

خوشه ي انگور بودم قد شاقه عين چراغ

                                        نسيم سردي زدو كردوم پلاره امنم

ميان روز ميديدم ستاره ها به آسمان

                                        حالايي پرده جلو چشمام غباره امنم

اصب تا شب گوشام ميشنفه گفدار خالي

                                        انيكه گفتار داره كردار نداره امنم

زود اكوره در ميرم خط خطيه اعصابمان

                                        حرفاي يواشكانيم دادو هواره امنم

بشكني دست كه خدا گرتي نمك بشد نداد

                                        بفانيدم چشيدم تلخي جفاره امنم

بد جايي گير كرديمان هيش كاريشم نيميشه كرد

                                        روز روشين به ورم عين شب تاره امنم

شوخي كردم جان توعين كوه الوند ميمانم

                                       انيكه قرص چسبيده يخه دنياره امنم 

                     خاكيم هيچي نگو خيليم فرزو سرپام

                     مكنم خون جيگره روزگاره امنم

 

                                 

+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آذر 1387ساعت 8:13 بعد از ظهر توسط حمید |

سلامی دوباره ....

سلامی دوباره

این یک شاخه گل و یک سلام
یعنی کسی به یاد تو هست .
این یک لبخند وسلام
یعنی کسی از دیدار تو خوشحال است
این یک نگاه و سکوت
یعنی کسی حرفی برای گفتن دارد
این یک عبور بی هیچ گفتگو
یعنی فرصتی برای آشنایی که از دست رفت .

ببین به شاخه های گل
به سلام
به لبخند 
به نگاه
به سکوت
به عبور عادت کرده ام .

دیگر التهاب هیچ حضور تازه ای
قلبم را به طپش وا نمی دارد
دیگر نگاه ها به امید گفتگویی تازه
شعر بارانم نمی کنند.

غریب آشنا
تو نیز خواهی گذشت
بعد از سلامی و سکوتی
همیشه عبوری هست.

 

من عاشق نگاه های شرم اگینم

دو گونه ی سرخ زشرم رنگینم

دوباره جوانی دوباره کوچه دوباره عبور

تو را درون چادر گل رنگ خواب می بینم

تو آمدی و گذشتی من و نگاه وسکوت

به خواب هم نشد  به گفتگوی تو بنشینم

گذشت روز پس از روز و ماه بعد از ماه

و همچنان در التهاب همان خاطرات شیرینم

جوان پر ز هوس یا که پیر عالم سوز

کنون میانه ی راهم نه آن و نه اینم

بهانه بود یاد تو تا سری به خانه برگردد

زبعد عمر غریبی خیال مسکینم

خیال خام تو را همچنان به دل دارم

شبی که از رخ خاک بوسه برچینم

                                           خاکی

+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم آذر 1387ساعت 11:53 بعد از ظهر توسط مجید (خاکی ) |

دو کلمه حرف حساب

" خداوند راهها و چاههایی دارد که تو را حیران خواهد کرد  "  . اسکاول شین

 

" چیزی به تفحه نمی دهد عشق ؛ مگر خویش را ؛ نمی ستاید ؛ مگر خویشتن را  "  . جبران خلیل جبران

 

" اگر در مورد شما بد گفتند سکوت کنید "  . جبران خلیل جبران

 

" نگاه زمینیان ،  تهی است از انوار آسمانیان "  . ارد بزرگ

 

" حقيقت را دوست بدار ولي اشتباه را عفو كن "  . ولتر

 

" حقيقت را با بي طرفي مطلق و با روحي آزاد از هرگونه تعصب جستجو كنيد "  .  دكارت

 

" قلب معزور و خودخواه هرگز نمي تواند از سرگيجه و بي حوصلگي بگريزد "  . گوته

 

" كسي كه بر ديگران حكومت مي كند بايد نخست حاكم بر خود باشد "  .  فيليپ ماسينجر

 

" خطا اگر ندانسته انجام شود اشتباه است و اگر دانسته، تبهكاري است "  . برتولت برشت

 

" پیوند پاک ، پیوندی ابدی است "  . ارد بزرگ

 

" حيله و خيانت اغلب از اشخاص ناتوان سر مي زند "  . لارش فوكو

 

" تعليم به نادان همان قدر بي ثمر است كه بخواهيم با صابون ذغال را سفيد كنيم "  . كيتز

 

" مسأله اصلی در دعا این نیست که برای خواسته‌هایمان از خدا جواب بگیریم بلکه هدف دعا این است که به‌شکل کامل با خدا یکی شویم‌ "  . اسوالد چمبرز

 

" چه شکاف عظیمی بین شناختن خدا و محبت نسبت به او وجود دارد "  .  پاسکال‌

 

" از گناه نفرت داشته باش نه از گناهکار "  . گاندي

 

" هيچ گلي عطر ،رنگ وزيبايي مادر را ندارد "  . همينگوي

 

" بر بالاي در علم نوشته شده است که بايد ايمان داشته باشي "  . ماکس پلانک

 

" انسان براي بر خورداري از شادي بايد خودش را باور کند "  .  توماس پاين

 

" راه آشتی را کسی باید بیابد که خود سبب جدایی شده است "  . ارد بزرگ

 

" هفت بار روح خویش را تحقیر کردم:
نخستین بار هنگامی بود که برای رسیدن به بلندمرتبگی، خود را فروتن نشان می‌داد.
دومین بار آن هنگام که در مقابل فلجها می‌لنگید.
سومین بار آن زمان که در انتخاب خویش بین آسان و سخت، آسان را برگزید.
چهارمین بار وقتی که مرتکب گناهی شد و به خویشتن تسلی داد که دیگران هم گناه می‌کنند.
پنجمین بار آنگاه که به علت ضعف و ناتوانی از کاری سر باز زدو صبر را حمل بر قدرت و توانایی‌اش دانست.
ششمین باز زمانی که چهره‌ای زشت را تحقیر کرد در حالی که نمی‌دانست آن چهره یکی از نقابهای خویش است.
و هفتمین بار وقتی که زبان به مدح و ستایش گشود و انگاشت که فضیلت است.
شاید کسی را که با او خندیده‌ای فراموش کنی، اما هرگز کسی را که با او گریسته‌ای از یاد نخواهی برد. "  . جبران خلیلی جبران

 

"به همه عشق بورز، به تعداد كمي اعتماد كن، و به هيچكس بدي نكن "  . شكسپير

 

" چنان باش كه بتواني به هر كس بگوئي مثل من رفتار كن. كانت

 

 

http://www.cinemaema.com/parameters/cinemaema/images/albums/Mim_Mesle_madar/MimMesleMadar.jpg

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم آذر 1387ساعت 10:43 بعد از ظهر توسط احمد عطارد |

دو خط موازى...


دو خط موازى زاییـده شدند
پسرکى در کلاس درس آنها را روى کاغذ کشید ، آن وقت دو ‏خط موازى چشمشــان به هم افتاد و در همان یک نگاه قلبشـان تپیـد و مهر یکدیگر را در ‏سینه جای دادند
خط اولى گفت : ما مى توانیم زندگی خوبی داشته باشیم و خط دومی ‏از هیجان لــرزید. خط اولی ادامه داد : و خانه اى داشته باشیم در یک صفحه دنج کـاغذ ، من روزها کار میکنم. می توانم بروم خط کنار یک جاده دور افتاده و متروک شوم ، یا خط کنار ‏یک نردبان
خط دومی گفت: من هم می توانم خط کنار یک گلدان چهار گوش گل سرخ ‏شوم ، یا خط یک نیمکت خالی در یک پارک کوچک و خـــلوت‎‎
خط اولی گفت: چه شغل شاعـــرانه اى و حتمأ زندگی خوشی خواهیــم داشـت‎
در همین لحظه معلم فریاد زد: دو خط موازی هرگز به هم نمیرسند و بچه ها تکرار ‏کردند: دو خط موازی هیچ وقت به هم نمی رسند‎
دو خط موازی لـرزیدند، به همدیگــر نگـاه کردند و خط دومی زد زیر گریـه‎
خط اولی گفت: نه این امکان ندارد ، حتمأ یک راهی پیدا میشود
خط دومی گفت: ‏شنیدی که چه گفتند؟ هیچ راهی وجود ندارد. ما هیچ وقت به هم نمی رسیم و دوباره ‏زد زیر گریه
خط اولی گفت: نباید نا امید شد، ما از این صفحه کاغذ خارج می شویم و ‏دنیا را زیر پا می گذاریم ، بالاخره کسی پیدا میشود که مشکل ما را حل کند
خط دومی ‏آرام گرفت و اندوهناک از صفحه کاغذ بیرون خزیدند ، از زیردر کلاس گذشتند و وارد حیاط ‏شدند و از آن لحظه به بعد سفرهای دو خط موازی شروع شد
آنها از دشتها ‏گذشتند
از صحراهای سوزان
از کوههای بلند
از دره های عمیق
از دریاها
از شهرهای شلوغ و سالها گذشت
آنها دانشمندان زیادی را ملاقات کردند ، ریاضیدان به آنها گفت: این محال است!!! هیچ ‏فرمولی شما را به هم نخواهد رساند، شما همه چیز را خراب میکنید
فیزیکدان گفت: ‏بگذارید از همین الآن نا امیدتان کنم! اگر می شد قوانین طبیعت را نادیده گرفت، دیگر ‏دانشی به نام فیزیک وجود نداشت
پزشک گفت: از من کاری ساخته نیست، دردتان بی ‏درمان است
شیمی دان گفت: شما دو عنصر غیر قابل ترکیب هستید و اگر قرار باشد با ‏یکدیگر ترکیب شوید ، همه مواد خواص خود را از دست خواهند داد
ستاره شناس ‏گفت: شما خودخواه ترین موجودات روی زمین هستید، رسیدن شما به هم مساوی ‏است با نابودی جهان! دنیا به هم میریزد و سیـارات از مدار خارج می شوند !کرات با ‏هم تصادف میکنند و نظام دنیا از هم می پاشد !چون شما یک قانون بزرگ را نقض کرده ‏اید
فیلسوف گفت: متاسفم... جمع نقیضین محــال است
و بالآخره به کودکی رسیدند و کودک فقط سه جمله گفت: شما به هم میرسید ، اما نه در ‏دنیاى واقعیات، آن را در دنیاى دیگری جستجو کنید
دو خط موازی او را هم ترک کردند ‏و باز هم به سفرهایشان ادامه دادند، اما حالا یک چیز داشت در وجودشان شکل میگرفت: ‏‏آنها کم کم میل به هم رسیدن را از دست میدادند
خط اولی گفت: این بی ‏معنی است
خط دومی گفت:چی بی معنی است؟
خط اولی گفت:این که به هم ‏برسیم
خط دومی گفت: من هم همینطور فکر میکــنم! و آنها به راهشان ادامه دادند‎
روزی به یک دشت رسیدند ، یک نقاش میان سبزه ها ایستاده بودو نقاشی میکرد
خط ‏اولی گفت : بیـا وارد آن بوم نقاشی شویم و از این آوارگی نجات پیــدا کنیم
خط دومی گفت: شاید ما هیچوقت نباید از آن صفحه کاغذ بیرون می آمدیم
خط اولی ‏گفت : در آن بوم نقاشی حتمأ آرامش خواهیم یافت... و آن دو وارد دشت شـدند ، روی دست ‏نقاش رفتند و بعد روی قلمش
نقاش فکری کرد و قلمش را حرکت داد و آنها ؛ دو ریل قطار شدند که از دشتی می گذشت و آنجا که خورشید سرخ آرام آرام ‏پایین می رفت ، سر دو خط موازی عاشقانه به هم میرسید

+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم آذر 1387ساعت 8:6 بعد از ظهر توسط مهدی |

پیغام....

پیغام....

شد دل از دست و نیامد ز تو پیغامی دوش

                                 چه کنم چاره  داغ غمت ای حسن فروش

دیده ام دید و پسندید دل و گام کشید

                                 یعنی اعضا همه در عشق تو افتاد به جوش

هر کجا قبله کنم روی مهت می بینم

                                 نازنین در همه جا نام تو سر داد سروش

عاشقان را ز بر دوست جفا نیز صفاست

                                تا توانی به جفا کاری این قوم بکوش

گفته بودم که در این عهد وفا نیست مرو

                                بکش ای ساده دل این بار غم عشق بدوش

یک شب از منزل خاکی گذری گر بکنی

                                می رسد ناله ی دلتنگ غریبیش به گوش 
                      
                                ( خاکی )

 

در یک روز سرد پاییزی .نرم نرمک پنج شنبه عصر می رسد . باران

 دیشب و امروز در این شهر خشک و گرم نعمتی بود که کمتر دست

می دهد .قدم زدن در بین این همه نور که شب را  روز می کند نه حال

شبگردی ها در کوچه پس کوچه های شکریه را داشت نه ارامش آنجا

را اما بهانه خوبی بود برای شاعری .

امروز روز« هیچ کس فقط خودش نیست . نقاش راننده تاکسی است .

نوازنده کارمند دفتری وشاعر ........


نان حقیقت است . حقیقتی که نمی دانم با شکم های امروزی یا باورهای

نو دستها را بند خودش کرده و گاهی حتی دلها را .

خرج زندگی را هنر نمی دهد ولی شب..........فارغ از آنچه روز بودی

فرصت خوبی برای عاشقی است.

دوستی به طعنه می گفت ما ایرانی ها دو تا زندگی داریم . یک شخصیت

خانوادگی در درون خانه که تلفیقی ناگوار از موسیقی و ماهواره و

سیاست گویی است و یک شخصیت در بیرون خانه که هفت رنگ دین

 نمایی و اجتماع ستیزی است.

راست است . اما می شود سوژه های ناب عشق را روزها ببینی و شبها

نقاشی کنی اگر......اگر سنگینی چرخ زندگی شب پلک هایت را پیش از

آنکه به خودت بیایی ندوزد.

اینجا خودم هستم . نیازی به نمایش نیست چون آنقدر همه در گیر

خودشانند که تماشاچی برای نمایشت نمی ماند.

اینجا فرصت دارم خودم باشم ولی شعرهایم کمی رنگ دلتنگی گرفته.....

در یک روز سرد پاییزی . نرم نرمک عصر پنج شنبه می رسد.......

                                     مجید خاکی زاده ( خاکی )


 

+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم آذر 1387ساعت 7:27 بعد از ظهر توسط مجید (خاکی ) |

خاطرات گذشته

كاش ميشد ساعت رو عقب كشيد  نه اگه ميشد به عقب برگشت . به دوران قديم و دوباره اون خاطرات رو زند ه كرد اي كاش ميشد دو مرتبه بچه شد .

 اي كاش ميشد زندگي رو تكرار كرد .

دلم مي خواست باز دوباره روي قشنگ هر سه ماه تابان رو مي ديدم.

اگه ميشد از خدا يه آرزو كرد مي خواستم به زمان قديم برگردم روي ماه داداشي، مادر و پدرو ببينم.

چي دارم ميگم بچه شدم فكراي عجيب و غريب ميكنم و حرفاي بچه گونه ميزنم.

ميشه با خاطرات زندگي كردو زنده بود.

چند روز پيش يادشون كردم از دم خونه قديم كه رد مي شدم  يادي ازاون وقتا كردم كه سر تراس ميخوابيديم، صبح كه ميشد افتاب ميزد تو چشمامون دلمون مي خواست باز يه خوابي بكنيم ولي نميشد.

با زقربون اون موقه ها يه لطف و صفائي بود .

+ نوشته شده در دوشنبه چهارم آذر 1387ساعت 10:7 بعد از ظهر توسط حمید |

دلم ميخواد پر بكشم  

 از اون بالا تو خونتون سر بكشم

يادت مياد اون قديما

چه شوري داشتن رفيقا

صبح كه ميشد تو همدون

به همديگه سر ميزدن

گذشت و رفت تو خاطرات

تموم اون عشق و حالات

بيا تا گشتي بزنيم

سري به مشتي بزنيم

 

                              

+ نوشته شده در دوشنبه چهارم آذر 1387ساعت 9:59 بعد از ظهر توسط حمید |