یک استکان چای
•* *•.ღیک استکان چای •* *•.ღ
درمان عشق درمان عشق صبر است تا آن زمان که شاید هرچند عمر عاشق زین بیشتر نپاید باخون دل نوشتم بر کارگاه دیده دست از طلب ندارم تا کام من برآید یا جان رسد به جانان یاجان زتن برآید ای غافل از درونم بر روی شاد منگر کشتی غم فکنده در شط سینه لنگر دانی که عشق خوبان آخر چه کرد با دل بگشای تربتم را بعد از وفات و بنگر کز اتش درونم دود از کفن براید آن کس که دفتر ما آغاز شد به نامش پرکرده دور گردون از کینه جام جانش جانا قسم به هستی وین شور و حال مستی بنمای رخ که خلقی واله شوند و حیران بگشای لب که فریاد از مرد و زن برآید با حسن رویت ای ماه در جمع دل فریبان بی دانه هم در آینددر دام تو اسیران سالی گذشت و مارا به زین نبوده حالی جان بر لب است وحسرت در دل که از لبانش نگرفته هیچ کامی جان از بدن بر آید ای آنکه دوش گشتی غایب ز دیدگانم در سینه جای داری ای راحت روانم گویم به نکته رازی در کار عشق بازی از حسرت دهانش آمد به تنگ جانم خود کام تنگ دستان کی زان دهن بر آید هر کو زآتش حق شد سینه اش گدازان نامش به نیکی آید در جمع سرفرازان خاکی چو در طریقت از خواجه پیروی کرد گویند ذکر خیرش در جمع عشق بازان هر جا که نام حافظ در انجمن برآید. خاکی با کسب اجازه از حضرت حافظ
| Design By : Night Skin |


