یک استکان چای
•* *•.ღیک استکان چای •* *•.ღ
اشکها آهسته می لغزند بر رخسار زردم
آرزو دارم روم جایی که دیگر بر نگردم
شاه مرغان چمن بودم ولی چون بوم بیدل
ناله ای گر داشتم در گوشه ی ویرانه کردم
روز و شبها رهسپر گشتند و افزودند دائم
شامها داغی به داغم روز ها دردی به دردم
عهد کردم این پریشانی دگر با کس نگویم
گفت آخر با تو دردم اشک گرم و آه سردم
میروی و می روم پیمانه گیرم تا ندانم
من که بودم یا چه بودم یا چه هستم یا چه کردم...
| Design By : Night Skin |



